وقتی که مبهوت به عکسهای اعظم و محمدرضا بر صفحه نمایشگر تلفن همراهم می نگرم یک آرزو در ذهنم موج می زند؛ خدایا چه می شد در میان این همه دکمه و کلید این تلفن، کلیدی ماورایی وجود داشت تا هر وقت، هرکس دلش برای عزیزی آن سوی عالم غیب تنگ می شد در گوشه دنجی آرام کلید بهشت را فشار می داد و در مکالمه های ثانیه ای خود می گفت: اعظم جان سلام. محمدرضا جان چطوری؟
همین افکار در ذهنم موج می خورد که یاد درس پرورشی و سرمشقهای آن در کلاس سوم ابتدایی افتادم. مربی پرورشی مان یکبار گفته بود بنویسید آرزو دارید اگر مخترع بودید چه چیزی اختراع می کردید؟
یکسال پیش که برگه های آن دوران را پیدا کردم دیدم که مقابل این سوال نوشته ام: آرزو دارم دستگاهی اختراع کنم که قلب آدمهای سنگ دل را نرم کند تا همه با هم مهربان باشند.
اگر الان من کلاس سوم بودم و قرار بود آرزویی داشته باشم می نوشتم: دوست دارم تلفن همراهی اختراع کنم که در میان کلیدهای آن کلیدی به نام تماس با بهشت یا تماس با ماوراء باشد .

کاش من مخترع بودم و کاش واقعا چنین آرزوهایی امکان تحقق داشت.
واقعیت قطعا چیزی جدا از آرزوهای من است ولی به هر تقدیر، این افکار بیشتر وادارم می کنند تا قدر آنهایی را که هم اکنون در اطرافم زندگی می کنند ، با من نفس می کشند و با من گذران عمر می کنند بیشتر بدانم و بیشتر دوستشان داشته باشم.
بین پیامهایی که برای این پست ارسال شده بود یکی اش برام جالب بود. دوست عزیزی با عنوان یک همکار این چنین نوشته بود:
گاهي وقتا ما آدما اونقدر از خودمون و بزرگي روحمون غافل مي شيم كه براي ارتباط با هم به وسايل مادي رو مياريم. اون دكمه اي كه روي تلفن همراهت دنبالش مي گردي در واقع روي قلبت قرار داره. فقط كافيه يه بار همون اندازه كه به ارتباط با تلفن همراهت اطمينان داري به اون دكمه روي قلبت اطمينان كني. نه قطعي داره و نه اشغالي، با اولين تماس هم جواب ميده.همه ما از اين تلفن همراهي كه از بدو تولد واسمون توو دلمون جاسازي كردن، غافليم. هم صداي طرفتو مي شنوي هم ميبينيش. به امتحانش ميارزه مريم.
همکار عزیزم راست می گوید من خودم ناخواسته با قلبم این تجربه را بارها داشته ام ولی واقعیت اینکه وقتی دلت تنگ می شود دوست داری صدای عزیزان سفرکرده ات را ولو برای یک لحظه به شکل مادی بشنوی ، در این شرایط آرزوی یک تلفن همراه مادی طبیعی است.حتی اگه هزاران بار حضور غیرمادی اشون را تو اطرافت حس کرده باشی، باز می خواهی مثل گذشته نوای صداشون ته دلت را آرام کند... .
+ نوشته شده توسط مریم سلیمی در سه شنبه 27 فروردین1387 و ساعت
7:51 |