تبليغاتX
ن والقلم و مایسطرون

جرعه ای صبر می نوشم. می ایستم . یادم که می افتد نیستید و دیگر هرگز نیستید درنگی می کنم. حس می کنم از یک آپارتمان ۱۰ طبقه به ناگاه سقوط کرده ام. جرعه ای دیگر می نوشم. اینبار احساس می کنم همچون کسی که به ناگاه زیرپایش در دریا خالی شده ، چارچوبه افق دلم فرومی ریزد و وجودم را تنهایی عمیقی فرا می گیرد.

لحظه ای مکث می کنم. یاد خدا می افتم. رو به او می کنم و می گویم: ای بزرگ مهربان یک ثانیه دیدار و یک لحظه لبخند اعظم و محمدرضای عزیز را قسمتم کن. در هر زمان که تو بگویی هر جا که تو اراده کنی. فقط  و فقط یک ثانیه .

کمی که می گذرد باز شکرش را به جا می آورم و می  گویم: راضی ام به رضایت.

بی درنگ از خدای مهربان می خواهم: دیگر عزیزانم را حفظ کن، بهروز همیشه بزرگوار و همراهم را. خانواده ام را و خانواده بهروز را. آمین.

 

+ نوشته شده توسط مریم سلیمی در شنبه 31 فروردین1387 و ساعت 11:20 |

اعظم نازم سلام

یک ماه است که بی تو می گذرد. دیروز لحظه به لحظه با تو بودم. یک ماه گذشت . یک ماه بی حضور اعظم همیشه مهربانم. ۲۹ هرماه یاد ۲۹ اسفند و یاد تو عزیزم را سخت و جانکاه زنده می کند.

زود بود رفتنت ای عاشقترین خواهر. ای عاشق واقعی.اعظم نازم آدرست در بهشت را نمی دانم ولی به آدرس پستی ناکجا آباد نامه ای روانت می کنم که اگر دوستم داشتی پاسخش را بده.

می بوسمت همچون بوسهای روز آخرم. همچون روزی که در سرد خانه بیمارستان تحویلت گرفتم و گفتم  ببخش که بر تو اینجا سرد گذشت. ببخش که در تنهایی و غربت گذشت.

اکنون می دانم با محمدعزیزم هستی و تنها نیستی. دوستتان دارم همیشه. همیشه همیشه. تا ابد.به یادتان زنده ام و به نامتان.

 

+ نوشته شده توسط مریم سلیمی در جمعه 30 فروردین1387 و ساعت 12:16 |

یک دوست و همکار عزیز در خبرگزاری شعری را در هجر یک ماهه دو عزیز سفرکرده سروده که تقدیم  اعظم و محمدرضای عزیز می شودچه سخت می گذرد بی تو این ایام....

شور غزل نمانده بی تو در این حوالی / ما مانده ایم و با ما، مرداب بی خیالی

بعد از تو حجم کوچه، از زندگی تهی شد/ مفهوم عاشقی مرد، در ذهن این اهالی

می خواهم از خودم تا ،چشم تو پر بگیرم/ اما چه می توان کرد، با این شکسته بالی؟

امشب هوای چشمم مثل همیشه ابری است/ برگرد بی تو دوراست ، این چشمه از زلالی

این آخرین کلام است، ای دور دست نایاب/ دلتنگم و ندارم، جز دوری ات ملالی .

 

+ نوشته شده توسط مریم سلیمی در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 23:2 |

تو همین جایی ای عزیز! چشم تو پیش چشم ماست

روح ما - در عزای خویش - ناگهان گریه می کند

به یاد محمدرضای عزیزم که یک ماه پیش (۲۸ اسفند ) همزمان با اذان ظهر، عاشقانه و غریبانه از بیمارستان الحسین کربلا به سوی حضرت حق عروج کرد. یادش گرامی و روحش شاد.

شعری از آقای عبدالرضا رضایی نیا را تقدیم شما و دو عزیز سفرکرده ام می نمایم:

عشق را باید تماشا کرد و رفت / چشمها را تا خدا وا کرد و رفت

ماسه های صاف ساحل شاهدند/ برکه دریا را تمنا کرد و رفت

در نگاه دستها آیینه کاشت / وسعتی از نور احیا کرد و رفت

دفتر مبهوت چشمان مرا / با نگاهی سبز امضا کرد و رفت

آنکه عمری در هجوم داغ سوخت/ آتشی از آه برپا کرد و رفت

خط سرخی بر رخ هستی کشید / مرگ را رندانه حاشا کرد و رفت

کاش می دانست آن سیمرغ ، کاش!/ وقت کوچیدن چه با ما کرد و رفت.

 

+ نوشته شده توسط مریم سلیمی در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 9:18 |

وقتی که مبهوت به عکسهای اعظم و محمدرضا بر صفحه نمایشگر تلفن همراهم می نگرم یک آرزو در ذهنم موج می زند؛ خدایا چه می شد در میان این همه دکمه و کلید این تلفن، کلیدی ماورایی وجود داشت تا هر وقت، هرکس دلش برای عزیزی آن سوی عالم غیب تنگ می شد در گوشه دنجی آرام کلید بهشت را فشار می داد و در مکالمه های ثانیه ای خود می گفت: اعظم جان سلام. محمدرضا جان چطوری؟

همین افکار در ذهنم موج می خورد که یاد درس پرورشی و سرمشقهای آن در کلاس سوم ابتدایی افتادم. مربی پرورشی مان یکبار گفته بود  بنویسید آرزو دارید اگر مخترع بودید چه چیزی اختراع می کردید؟

یکسال پیش که برگه های آن دوران را پیدا کردم دیدم که مقابل این سوال نوشته ام: آرزو دارم دستگاهی اختراع کنم که قلب آدمهای سنگ دل را نرم کند تا همه با هم مهربان باشند.

اگر الان من کلاس سوم بودم و قرار بود آرزویی داشته باشم می نوشتم: دوست دارم تلفن همراهی اختراع کنم که در میان کلیدهای آن کلیدی به نام تماس با بهشت یا تماس با ماوراء باشد .

 

sms

کاش من مخترع بودم و کاش واقعا چنین آرزوهایی امکان تحقق داشت.

واقعیت قطعا چیزی جدا از آرزوهای من است ولی به هر تقدیر، این افکار بیشتر وادارم می کنند تا قدر آنهایی را که هم اکنون در اطرافم زندگی می کنند ، با من نفس می کشند و با من گذران عمر می کنند بیشتر بدانم و بیشتر دوستشان داشته باشم.

 

بین پیامهایی که برای این پست ارسال شده بود یکی اش برام جالب بود. دوست عزیزی با عنوان یک همکار این چنین نوشته بود:

 

گاهي وقتا ما آدما اونقدر از خودمون و بزرگي روحمون غافل مي شيم كه براي ارتباط با هم به وسايل مادي رو مياريم. اون دكمه اي كه روي تلفن همراهت دنبالش مي گردي در واقع روي قلبت قرار داره. فقط كافيه يه بار همون اندازه كه به ارتباط با تلفن همراهت اطمينان داري به اون دكمه روي قلبت اطمينان كني. نه قطعي داره و نه اشغالي، با اولين تماس هم جواب ميده.همه ما از اين تلفن همراهي كه از بدو تولد واسمون توو دلمون جاسازي كردن، غافليم. هم صداي طرفتو مي شنوي هم ميبينيش. به امتحانش ميارزه مريم.


 

همکار عزیزم راست می گوید من خودم ناخواسته با قلبم این تجربه را بارها داشته ام ولی واقعیت اینکه وقتی دلت تنگ می شود دوست داری صدای عزیزان سفرکرده ات را ولو برای یک لحظه به شکل مادی بشنوی ، در این شرایط آرزوی یک تلفن همراه مادی طبیعی است.حتی اگه هزاران بار حضور غیرمادی اشون را تو اطرافت حس کرده باشی، باز می خواهی مثل گذشته نوای صداشون ته دلت را آرام کند... .

 

+ نوشته شده توسط مریم سلیمی در سه شنبه 27 فروردین1387 و ساعت 7:51 |